تبليغاتX
باران
























باران

ابر و باد

بنـــــواز پیرمرد،

 شاید آن آهنِ پشتِ سرت از شرمِ صدای سازت آب شود

برگرفته از ان جوان.کام

چند عکس جالب و دیدنی در ادامه مطلب ...


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 1390/12/07ساعت 10:11 توسط ايلما|

 آن چه هستي هديه خداوند به توست و آن چه مي شوي هديه تو به خداوند...
نوشته شده در یکشنبه 1390/11/16ساعت 7:53 توسط ايلما


« چارلز دانشجوی انگلیسی با طعنه به دوست و همکلاسی ایرانی اش همایون می گوید :
چرا خانوماتون نمیتونن با مردا دست بدن یا لمسشون کنن؟؟ یعنی مردای ایرانی اینقدر کارنامه خرابی دارند و خودشون رو نمیتونن کنترل کنن؟؟
همایون لبخندی میزند و می گوید :
ملکه انگلستان میتونه با هر مردی دست بده ؟ و هر مردی می تونه ملکه انگلستان رو لمس کنه؟!
چارلز با عصبانیت می گوید :
نه! مگه ملکه فرد عادیه ؟!! فقط افراد خاصی می تونن با ایشون دست بدن و در رابطه باشن!!!
همایون هم بی درنگ می گوید :
خانوم های ایرونی همشون ملکه هستن!!! »
نوشته شده در سه شنبه 1390/09/08ساعت 8:49 توسط ايلما|

روزی یک استاد دانشگاه تصمیم گرفت تا دانشجویانش را به مبارزه بطلبد. او پرسید: `آیا خداوند هر چیزی را که وجود دارد، آفریده است؟`
دانشجویی شجاعانه پاسخ داد: "بله."
استاد پرسید:
"هر چیزی را؟"
پاسخ دانشجو این بود: "بله هر چیزی را."
استاد گفت: "در این حالت، خداوند شر را آفریده است. درست است؟ زیرا شر وجود دارد."

برای این سوال، دانشجو پاسخی نداشت و ساکت ماند. استاد از این فرصت حظ برده بود که توانسته بود یکبار دیگر ثابت کند که ایمان و اعتقاد فقط یک افسانه است.
ناگهان، یک دانشجوی دیگر دستش را بلند کرد و گفت: "استاد، ممکن است که از شما یک سوال بپرسم؟"
استاد پاسخ داد: "البته."
دانشجو پرسید: "آیا سرما وجود دارد؟"
استاد پاسخ داد: "البته، آیا شما هرگز احساس سرما نکرده اید؟"

دانشجو پاسخ داد:
"البته آقا، اما سرما وجود ندارد. طبق مطالعات علم فیزیک، سرما عدم تمام و کمال گرماست و شئی را تنها در صورتی میتوان مطالعه کرد که انرژی داشته باشد و انرژی را انتقال دهد و این گرمای یک شئی است که انرژی آن را انتقال می دهد. بدون گرما، اشیاء بی حرکت هستند، قابلیت واکنش ندارند. پس سرما وجود ندارد. ما لفظ سرما را ساخته ایم تا فقدان گرما را توضیح دهیم."
دانشجو ادامه داد: "و تاریکی؟"
استاد پاسخ داد:
"تاریکی وجود دارد."
دانشجو گفت:
"شما باز هم در اشتباه هستید، آقا. تاریکی فقدان کامل نور است. شما می توانید نور و روشنایی را مطالعه کنید، اما تاریکی را نمی توانید مطالعه کنید. منشور نیکولز تنوع رنگهای مختلف را نشان می دهد که در آن طبق طول امواج نور، نور می تواند تجزیه شود. تاریکی لفظی است که ما ایجاد کرده ایم تا فقدان کامل نور را توضیح دهیم."
و سرانجام دانشجو پرسید:
- "و شر، آقا، آیا شر وجود دارد؟
خداوند شر را نیافریده است. شر فقدان خدا در قلب افراد است، شر فقدان عشق، انسانیت و ایمان است. عشق و ایمان مانند گرما و نور هستند. آنها وجود دارند. فقدان آنها منجر به شر می شود."
و حالا نوبت استاد بود که ساکت بماند.

نام این دانشجو آلبرت انیشتین بود

نوشته شده در پنجشنبه 1390/06/17ساعت 8:35 توسط ايلما|

 

اگه بازم از اینا میخواین برین قسمت بهترین های وبلاگم(سمت راست)

کلیپ

نوشته شده در یکشنبه 1390/05/09ساعت 8:14 توسط ايلما|

 

نوشته شده در سه شنبه 1390/03/17ساعت 8:43 توسط ايلما|

                                                           

رشته ام علافی‌ست                                   
جیب‌هایم خالی‌ست

پدری دارم
حسرتش یک شب خواب

دوستانی همه از دم ناباب
و خدایی که در این نزدیکیست

اهل دانشگاهم
قبله ام استاد است

جانمازم نمره
خوب می‌فهمم سهم آینده من بی‌کاریست

                                           من نمی‌دانم که چرا می‌گویند
                                      مرد تاجر خوب است و مهندس بیکار

و چرا در وسط سفره ما مدرک نیست
چشم ها را باید شست

جور دیگر باید دید
                                                                                       باید از مردم دانا ترسید

                                                                                        باید از قیمت دانش نالید
                                                                                              وبه آن‌ها فهماند

                                                                   که من اینجا فهم را فهمیدم
                                                           من به گور پدر علم و هنر خندیدم

 

 

نوشته شده در پنجشنبه 1390/02/22ساعت 7:54 توسط ايلما|

 

 

 هرگززانو نخواهم زد                                               

حتی اگر سقف آسمان کوتاهتر از قامتم شود

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

کوروش کبیر

نوشته شده در پنجشنبه 1390/01/25ساعت 6:16 توسط ايلما|

               سال نو مبارک            

یک داستان زیبا در یک سال (انشالله) زیبا

این یک داستان زیباست از خدا و انسان که میتوانید آنرا در ادامه مطلب بخوانید


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 1390/01/06ساعت 8:35 توسط ايلما|

 

مردی ناخوش و خسته شده بود از اینکه باید هر روز به سر کار برود درحالیکه همسرش در خانه به سر میبرد   

 

و بعلاوه به او حسودیش شد، چرا که همسرش بسیاری تعاریف و آرزو و تبریک در روز زن دریافت کرده بود 
 

 

دلش خواست که همسرش بفهمد که او چه کارهایی انجام میدهد

 :پس آرزو کرد 

وای خدا خیلی جالبه...بقیه شو برین ادامه مطلب بخونین


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 1389/12/17ساعت 11:7 توسط ايلما|

کودکی در حين تماشاي يك سريال ایرانی ...!!

«بابا جون؟»

«جونم بابا جون؟»

«اين خانمه چرا با مانتو خوابيده؟»

«خب... خب... خب حتما اينجوري راحتتره دخترم.»

«يعني با لباس راحتي سختشه؟»

«آره ديگه، بعضيها با لباس راحتي سختشونه!»

«پس چرا اسمشو گذاشتن لباس راحتي؟»

«.......هيس بابايي، دارم فيلم ميبينم.»

« باباجون، كم آوردي؟!»

«نه عزيزم، من كم بيارم؟ اصلا هر سوالي داري بپرس تا جواب بدم.»

«خب راستشو بگو چرا اين خانمه با مانتو خوابيده بود.»

«چون خانم خوبيه و حجابشو رعايت ميكنه.»

«آهان، پس يعني مامان من خانم بديه؟»

«نه دخترم، مامان تو هم خانم خوبيه.»

پس چرا بدون مانتو ميخوابه؟»

«خب مامانت اينجوري راحتتره.»

«اون آقاهه هم چون ميخواسته حجابشو رعايت كنه با كت و شلوار خوابيده بود؟»

«نه عزيزم، اون چون خسته بود با لباس خوابش برد.»

«پس چرا خانمش كه خيلي هم خانم خوبيه بهش كمك نكرد لباسشو در بياره؟!»

«چون ميخواست شوهرش روي پاهاي خودش بايسته.»

«واسه همينه كه شما نميتونيد روي پاهاي خودتون بايستيد؟»

«عزيزم مگه تو فردا مدرسه نداري؟»

«داري ميپيچوني؟»

«نه قربونت برم عزيزم، اما يه بچه خوب كه وسط فيلم اينقدر سوال نميپرسه؛ باشه عسل بابا؟»

«اما من هنوز قانع نشدم.»

«توي اين يك مورد به مامانت رفتي؛ خب بپرس عزيزم.»

«چرا باباها توي تلويزيون هميشه روي مبل ميخوابن؟»

«واسه اينكه تختخوابشون كوچيكه، دو نفري جا نميشن.»

«خب چرا يه تخت بزرگتر نميخرن؟»

«لابد پول ندارن ديگه.»

«پس چرا اينا دوتا ماشين دارن، ما ماشين نداريم؟»

«چون ماشين باعث آلودگي هوا ميشه، ما نخريديم عزيزم.»

«آهان،
يعني آدما نميتونن همزمان دوتا كار خوب رو با هم انجام بدن؛ اون آقاهه و
خانومه كه حجابشون رو رعايت ميكنن، باعث آلودگي هوا ميشن، شما و مامان
كه باعث آلودگي هوا نميشين حجابتون رو رعايت نميكنين؛ درست گفتم بابايي؟» ....؟؟؟؟

«آره دخترم، اصلا همين چيزيه كه تو ميگي، حالا ميشه من فيلم ببينم؟»

«باشه،
ببين بابايي اما تحت تاثير اين فيلمها قرار نگيري بري ماشين بخريها، به
جاش برو به مامان ياد بده حجابشو موقع خواب رعايت كنه كه تو اينقدر موقع
جواب دادن به سوالاتم خج------------------- نكشي!»

نوشته شده در پنجشنبه 1389/12/12ساعت 10:24 توسط ايلما|

اثبات وجود خدا
                                               

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت در بین کار گفت و گوی جالبی بین آنها درگرفت.
آنها در مورد مطالب مختلفی صحبت کردندوقتی به موضوع خدا رسید
آرایشگرگفت:من باور نمی کنم که خدا وجود دارد.
مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟

آرایشگر جواب داد: کافیست به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد؟ شما به من بگو اگر خدا وجود داشت این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا میشد؟ اگر خدا وجود داشت درد و رنجی وجود داشت؟ نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه دهد این همه درد و رنج و جود داشته باشد.
مشتری لحظه ای فکر کرد اما جوابی نداد چون نمی خواست جر و بحث کند. آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت. به محض اینکه از مغازه بیرون آمد مردی را دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده ظاهرش کثیف و به هم ریخته بود.
مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت:میدونی چیه! به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند.
آرایشگر گفت: چرا چنین حرفی میزنی؟ من اینجا هستم. من آرایشگرم. همین الان موهای تو را کوتاه کردم.
مشتری با اعتراض گفت: نه آرایشگرها وجود ندارند چون اگر وجود داشتند هیچکس مثل مردی که بیرون است با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد.
آرایشگر گفت: نه بابا! آرایشگرها وجود دارند موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمیکنند.
مشتری تاکید کرد: دقیقا نکته همین است. خدا وجود دارد. فقط مردم به او مراجعه نمیکنند و دنبالش نمی گردند.
برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد . . .

                                                       برگرفته از فان شاد.کام

نوشته شده در دوشنبه 1389/12/09ساعت 8:21 توسط ايلما|

چیزهایی که فقط در ایران وجود دارد(طنز)

فقط یک ایرانی استعداد چت کردن همزمان با ۱۸ آی دی یاهو رو داره!

فقط یک ایرانی هنگام دور زدن با ماشین، بجای استفاده از راهنما، دستش رو بیرون از ماشین میاره!

فقط یک ایرانی میتونه بوسیله بوق ماشین از احوالپرسی گرفته تا فحش ... استفاده کنه!

فقط در ایرانه که بعد از مراسم ازدواج به عروس و داماد به جای آرزوی خوشبختی انواع راه های کشتن گربه دم حجله را آموزش می دهند.

فقط در ایرانه که اگه دختری بهت محل نمی گذاره میگن می گن ...

جالباشو تو ادامه مطلب بخونین


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 1389/11/19ساعت 8:58 توسط ايلما|

 
داستانی پند آموز (حتما بخوانید)


 


روزی رسول خدا (صل الله علیه و آله) نشسته بود، عزراییل به زیارت آن حضرت آمد

پیامبر(صل الله علیه و آله) از او پرسید:

ای برادر! چندین هزار سال است که تو مأمور قبض روح انسان ها هستی

آیا در هنگام جان کندن آنها دلت برای کسی سوخته است؟ . . .


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 1389/11/11ساعت 9:34 توسط ايلما|

از زندگیتون چی فهمیدین؟؟؟

جواب های مردم به این سوال که از زندگیتون چی فهمیدین؟؟؟

  فهمــيده ام که باز کردن پاکت شير از طرفي که نوشته  " از اين قسمت باز کنيد" سخت تر از طرف ديگر است 54     ساله 

فهمــيده ام که هيچ وقت نبايد وقتي دستت تو جيبته روي يخ راه بري .       12 ساله

فهمــيده ام که وقتي گرسنه ام نبايد به سوپر مارکت بروم .       38   ساله

 فهمــيده ام که مي شود دو نفر دقيقا به يک چيز نگاه کنند ولي دو چيز کاملا متفاوت ببينند.       20 ساله

 فهمــيده ام که وقتي مامانم ميگه  " حالا باشه تا بعد " اين يعني " نه"      7 ساله 

 فهمــيده ام که من نمي تونم سراغ گردگيري ميزي که آلبوم عکس ها روي آن است بروم و مشغول تماشاي عکس ها نشوم.     42  ساله 

 فهمــيده ام که بيش تر چيزهاي که باعث نگراني من مي شوند ...


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 1389/11/09ساعت 11:15 توسط ايلما|

 می نویسم بهر دوست

                                  جان من قربان اوست

  جان من و یار من

   تنها اوست . . .

دوست

 

نوشته شده در پنجشنبه 1389/10/30ساعت 10:43 توسط ايلما|


آخرين مطالب
» وطنم ایران ...
» تو و خداوند
» زنان ایرانی همه ...
» آیا خداوند شر را آفریده است ؟!
» نگاش کن ...
» کودک و اشغال گر وطن
» حقیقت زندگی یک دانشجو
» استقامت
» خدا و انسان
» داستان حسودی مردی به همسرش

Design By : Pichak